Friday، November 20، 2009

...
و روزهاي جمعه، طولاني، بيهوده و نفرت انگيز است؛
اما من روزها را چون سكه هاي طلا در خواب گم كرده ام.
جمعه رنگي است ماندد همه ي رنگها
مخلوط رنگها...

بار ديگر، شهري كه دوست مي داشم

Thursday، November 12، 2009

مثل آخر كتاب هايي كه تمام شدنشان را نمي فهمي و وقتي صفحه آخر را مي خواني
باورت نمي شود كه صفحه آخر باشد
كه دردت مي گيرد يعني تمام شد؟ و چشمت روي صفحه ي سفيد آخر خيره مي ماند
يا سيگاري كه نمي فهمي كي دود شد رفت هوا
يعني يك لذت تلخي ته همه ي اين آخرها هست با وجودي كه روح و روان آدم را به بازي مي گيرد
و آخرش توي آن شوك آخر و تلخي كه مال پايان قضيه بوده مي ماني مي فهمي چقدر دوستش داشتي
چقدر خوشايندت بوده همين دردي كه به دلت نشسته و همين آهي كه باعث شده از سويداي دلت بكشي
اما حالا تمام شده. مثل آخر كتاب مثل آخر فيلم و سيگاري كه دود شد رفت هوا
بعضي برهه ها هم توي زندگي اين طورند تمام كه مي شوند مي بيني خون دل خوردي
زجر كشيده اي و اشك ريختي ...حالا تمام شده و ماندي توي اين بهت كه يعني تمام شد اين تلخي به جان خريده شده؟
اين طور وقت ها من تمام مي شوم و مي بايست از اول شروع كنم خودم را
و اين شروع دوباره يك جورهايي عين جان كندن است برايم...

پ.ن: يك روزي كه فكر مي كنم خيلي هم روزي نباشد و دور به نظر نرسد خودم را گم و گور مي كنم از اينجا
و مي چپانم توي آلونكي كه ردش را هيچ كسي نداشته باشد و لابه لاي جملات درجه نگذارد تا بفهمد چند درجه سانتي گراد يا كلوين يا چه مي دانم چه! مزخرف مي نويسم. يكي بيايد يك جاي سفيد امضا به من بدهد و بگويد بيا عقده گشايي كن. كه اگر قضاوتم هم كرد باكم نباشد.

Tuesday، November 10، 2009

گيج و گنگ و مبهوتم
نمي دانم خوب است كه آدم خجسته دل و سرخوش به نظر برسد
و توي دلش ابرهاي همه عالم شب روز گريه باشند؟!
خوب است با لب خونين لب خندان بياورد همچو جام؟
اين دروغ نيست؟
هست يا نيستش فرقي نمي كند، گاهي بعضي بغض ها نوشته نمي شوند خب
بعضي دردها هيچ كلمه اي نيستند كه بشود گفتشان و منتظر همدردي يا قضاوت ماند
مي شوند يك حجمي ميان گلو؛دردناك و ناسور
يا اشك هايي كه هيچ كس نمي بايست از ريختنشان باخبر شود
فقط اين حرف هايي كه آدم مي شنود: تو كه دلت خوشه ...خجسته و سرخوش و...
اين ها گاهي بدجور زخم روي زخم مي شوند.
همين كه آدم دردش را توي دلش نگه داشته و آه و فغان راه نيانداخته و توي چهره اش
دردهايش را قايم كرده بس نيست؟
اين چه حرف و زخمي است آخر؟ اگر از روي دوستي است اين حرف كه چرا اينقدر كنايه آميز
تو كه خوشي و... خوش حال...
اگر قرار است از خوش حالي شما خوش حال باشند چرا اينقدر با نيش تر اين خوش را به رخ مي كشند
و وقتي هم آدم اين دردهاي لامصبش را هوار نمي كند و توي سينه خودش مي ريزد
بازهم انگار سخت است براي بعضي ها
خبرم را بياورند لابد خوب است، اين طور نه آنقدر آزاردهنده خوشم! نه با آه و ناله هاي كسالت بارم
روز كسي را خراب كردم!!!

Saturday، November 07، 2009

گاهي دستم را مي گذارم روي پيشاني يا نبضم را مي گيرم
كه مطمئن شوم اين داغي از تب نيست
گاهي سر مي زنم دكتر و نوار قلب مي نويسد برايم
كه مطمئن شوم اين كوبش ديوانه وحشي قرار نيست قلبم را از سينه بيرون بياندازد
گاهي فكر مي كنم عشق در من مزمن شده است
عين يك بيماري
و گاهي اشتباهي براي خودم دارو تجويز مي كنم
!
شراب تلخ مي خواهم كه مرد افكن بود زورش
...
به سيگار بسنده كرده ايم!!

Thursday، November 05، 2009

من چنينم
احمقم شايد!
كه مي داند كه من بايد سنگ هاي زندانم را به دوش كشم
به سان فرزند مريم كه صليبش را
...
الف. بامداد
وقتي آغوشم تشنه مردانگي تو بود،
زنانگي خود را از غريبه گدايي كردم. وقتي تو مرد شدي
و آغوشت آنقدر امن شد كه زنانگي ام را و روح عاصي درونم را رام كني
من مردم. خيلي زود.
حالا درد مي كشيم درد مي كشيم درد