مثل آخر كتاب هايي كه تمام شدنشان را نمي فهمي و وقتي صفحه آخر را مي خواني
باورت نمي شود كه صفحه آخر باشد
كه دردت مي گيرد يعني تمام شد؟ و چشمت روي صفحه ي سفيد آخر خيره مي ماند
يا سيگاري كه نمي فهمي كي دود شد رفت هوا
يعني يك لذت تلخي ته همه ي اين آخرها هست با وجودي كه روح و روان آدم را به بازي مي گيرد
و آخرش توي آن شوك آخر و تلخي كه مال پايان قضيه بوده مي ماني مي فهمي چقدر دوستش داشتي
چقدر خوشايندت بوده همين دردي كه به دلت نشسته و همين آهي كه باعث شده از سويداي دلت بكشي
اما حالا تمام شده. مثل آخر كتاب مثل آخر فيلم و سيگاري كه دود شد رفت هوا
بعضي برهه ها هم توي زندگي اين طورند تمام كه مي شوند مي بيني خون دل خوردي
زجر كشيده اي و اشك ريختي ...حالا تمام شده و ماندي توي اين بهت كه يعني تمام شد اين تلخي به جان خريده شده؟
اين طور وقت ها من تمام مي شوم و مي بايست از اول شروع كنم خودم را
و اين شروع دوباره يك جورهايي عين جان كندن است برايم...
پ.ن: يك روزي كه فكر مي كنم خيلي هم روزي نباشد و دور به نظر نرسد خودم را گم و گور مي كنم از اينجا
و مي چپانم توي آلونكي كه ردش را هيچ كسي نداشته باشد و لابه لاي جملات درجه نگذارد تا بفهمد چند درجه سانتي گراد يا كلوين يا چه مي دانم چه! مزخرف مي نويسم. يكي بيايد يك جاي سفيد امضا به من بدهد و بگويد بيا عقده گشايي كن. كه اگر قضاوتم هم كرد باكم نباشد.